شاید تنها راه تحمل محیط اطراف این باشد که خودمان را با آن وفق دهیم.
میم ر
کاریکاتور و یک لیوان چای
محیط
بعضی ها حرفشان حرف است.
بعضی ها حرفشان حرف است.
—————————————-
این قسمت را نخوانید چون بسیار بی ربط است: دیروز (اول اسفند ۸۷) رفتم که بروم وارد سایت بشوم. ولی … هاست مان suspend شده بود(آخر هاستمان خارجی بود پس تمام اتفاقاتی هم که برایش می افتاد خارجی بود). یعنی دیگر اجازه استفاده از آن را نداشتم. با بخش پشتیبانی شرکت آمریکایی فروشنده هاست گفتمانی دوستانه داشتم؛ که اگر رو در رو اتفاق افتاده بود شاید از حالت دوستانه خارج می شد و وارد جزئیات بخصوصی می شد.
قضیه از این قرار بود که چون کشور عزیزمان در تحریم به سر می برد (!!!) دیگر امکان خدمات دهی از طرف این شرکت وجود ندارد؛ و باید در تفکرات خود یک هاست نیز اضافه شود.
به هر حال در گفتمان ۲۰ دقیقه ای که داشتم به عنوان تنها راه حل برای مشکل بغرنجی که پیش آمد این حرف را شنیدم: “شما برای حل مشکل خود می توانید آن را با رئیس جمهور خود در میان بگذارید. بلکه حل شود”
حقوق بشر
اوضاع در این جزیره خیلی خیلی خوب است. خیلی … . زاید الوصف.
اینجا ، مردمی هستند (من و رابینسون) با ۱۰۰۱ ادعای مدنیت و فرهنگ، و ۳۹۰۰ سال پیشنه فرهنگی ملی . تا آن اندازه با فرهنگ و با غیرت هستیم که اگر کسی بگوید بالای چشمت ابرویی است به رگ غیرت ما بر می خورد و با تلاشی مضاعف نسبت به روزگاران گذشته، کمر همت به نابودی دودمانش می بندیم.
راز رمزی که ما داریم در یک قانون بسیار ساده است. “همیشه حق با همه است” (*توضیح: البته گاهی این همه از بقیه کمتر هستند!!). و خدا را ۱۰۰۰مرتبه شکر که این قانون را همه بلد هستند. هم ماشین پشت چراغ قرمز و هم ماشین پشت چراغ سبز، هم فروشنده و هم خریدار، هم مسافر و هم راننده تاکسی، هم من و هم رابینسون. من حق دارم بیخود و بی جهت بر سر رابینسون داد بزنم و او هم حق دارد با همان دلیل محکم سر من را بیخ تا بیخ ببرد. این تنها قانون موجود حقوق بشرمان است.
همه این حرف ها را زدم که این را بگویم: “کارمان بسی درست است”. سازمان ملل (%^$**@!!) یک جور هایی حیران کار ما دو نفر است، و انگشت به دهان مانده. دور از ذهن هم نیست که به زودی تغییراتی اساسی در قوانینش ایجاد کند و “Human Rights” را به “حقوق بشر” تغییر دهد. آن هم از نوع جزیره ای اش.
… ولی همچنان زمین می چرخد.
بگو مگو
فکر آبکی
خب می دانید. امروز داشتم با خودم فکر می کردم. مهم نیست به چه جیز، فقط فکر می کردم. اما نمی دانم چرا تمرکز نداشتم.

سلام زمین!
درور بر همه دوستان
به امید یافتن دوستان هم فکر خارج از این جزیره لعنتی دست به راه اندازی این وبلاگ زدم. آخر توی این جزیره لعنتی فقط من هستم و خودم و رابینسون (کروزئه). خب اینجا زندگی سخت است . رابینسون دارد پیر میشود و دیگر هم صحبت خوبی نیست. تا حالا خیلی ها فکر می کردند رابینسون توی این جزیره تنها بود. اما خوب پس من کی هستم؟
آن پیر مرد را دیگر ولش کنیم. از خودم بگم. ۲۰ – ۲۵ سالی هست که افتادم توی این جزیره. اصلا هم یادم نمی آید که چه طور شروع شد. به هر حال … . الآن اینجا هستم . و گاهی می نویسم و گاهی می کشم (خیلی چیز ها می کشم اما مهم ترینش کاریکاتور است)
بدون مقدمه و برای شروع …




